زين الدين محمود واصفى

371

بدايع الوقايع ( فارسى )

هرگز او را و آن درخت را كه مىگويد نديده‌ام ، و نمىدانم كه در كجاست . پادشاه مدعى را گفت : برو [ و از آن ] درخت « 1 » چند برگى بيار . و آن شخص كه منكر بود پيش خود نگاه داشت و با وى به حكايت مشغول شد . در اثناى گرمى حكايت ، پرسيد كه : آيا آن شخص به پيش آن درخت رسيده باشد ؟ آن منكر غافل بود ، گفت : ظاهرا هنوز نرسيده باشد . پادشاه به خنده درآمده ، گفت : تو نگفته بودى كه من آن درخت را نديده‌ام و نمىدانم ؛ پس چگونه دانستى كه [ آن شخص ] نرسيده باشد ؟ برخيز و مهمل مگوى و طريق كذب مپوى . در راه انصاف درآى و امانت را « 2 » به وى تسليم نماى « 3 » .

--> ( 1 ) - A ، C : درخت را ( 2 ) - P ، B : امانت وى را ( 3 ) - P : به وى سپار